۲۶ ساله شدم / خودم تنهایی

شاید برای اولین بار توی عمرم امسال اصلا دلم نمیخواست روز تولدم برسه ، دقیقا به همون دلایلی که همه دوست ندارن جشن تولدشون برسه بعلاوه یه دلیل دیگه ؛ این که امسال واسه اولین بار تولدم رو خونه نیستم ،‌پارسال به هر جون کندنی بود تولدمو خونه موندم و برنگشتم بندر اما امسال نه ،‌حالا نه این که شدنی نبود ، دروغ چرا یه جورایی خودمم واسه تجربه کردنش مشتاق بودم اما فکر نمیکردم این شکلی باشه .

۶ عصر بود که نشستم رو صندلیای زمخت اتوبوسای دانشگاه که خیر سرم شب تولدمو کنار ساحل قدم بزنم ، یادمه روزای اول وقتی واسه یه طی طریق بین دانشگاه و شهر ۴۵ دقیقه تو این اتوبوسا بالا و پایین می شدیم خیلی سختمون بود اما حالا دیگه بدجوری به این صندلی و این مسیر طولانی دلبسته شدم . بین راه زنگ میزنم پوریا که بیاد با هم قدم بزنیم اما بین خودمون باشه واسه این که ناراحت نشه یه وقت اومدم شهر و بهش نگفتم زنگ میزنم و تو دلم میگم کاش نیاد ؛ میگه ماشین دست رضاست و اگه زودتر بیاد میام و منم تو دلم ذوق می کنم که شب تولدی تنهای تنهام .

نزدیکای ساعت هفته که کنار چارراه نزدیک بازار ساحلی نگه می داره و می پریم پایین ،‌خب طبیعتا اولین جایی که میرم بازار ساحلی هست ، خیلی هم کم پیش میاد از بازار ساحلی خرید کنم اما قدم زدن توش برام لذت بخشه ، چار ماهی میشه بازار ساحلی نرفتم . حسابی شلوغه و چیزی که جلب توجه میکنه این بچه هایی هستن که کفشای چراغ دار پوشیدن ؛ دور تا دورش پر از چراغه و مثل کرم شب تاب وسط جمعیت وول میخورن . به گمونم ماه شب چهاردهه و پیرزنای بندری بساط کردن زیر نور ماه . ساعت ، تی شرت ، عینک ، شلوار ، چراغ قوه ، انبردست ، پتو ، اسباب بازی ، و یه عالمه چیز میز دیگه ریخته کف زمین واسه فروش . صدای جق جقه و سوتای بچگونه بازار رو ورداشته . با این که یه سال و نیمه که تو این شهر رفتم و اومدم بازم برام تازگی داره قدم زدن توش ،‌این شهر بدجوری زنده س و به همین خاطرم بر خلاف تمام شهرای دیگه ای که رفتم اینجا رو واسه زندگی خیلی دوست دارم . اصلا کسل کننده و بی روح نیست . این شهر واسه من پر از شگفتی و تازگی و قشنگیه .

خسته میشم و از بازار میزنم بیرون و کنار ساحل قدم می زنم . صدای موتور و ماشینه که سر آدمو میبره ، کنار ساحل قدم می زنم و خاطرات شب تولد پارسالمو مرور می کنم ، قدم زدن آخر شب کنار خیابون همراه با همسر جان و تا دیروقت . اینجاش دیگه خیلی پشیمون میشم از این که خونه نموندم اما باز با خودم میگم شب تولد باید لاقل یه بار هم که شده خودت باشی و خودت و خودت و دقیقا با همین فکر مزخرف امشب اینجوری تنهام . قدم می زنم و یادم میاد چقدر اینجاها رو با یونس قدم زده بودیم ؛ یونس یه رفیق خوب واسه پیاده رویه و این روزا که نیست خیلی دلتنگش میشم . تا نزدیکای اون پارکی که همیشه رو صندلی سنگیاش می نشستیم و  یخ در بهشت می خوردیم میرم و خمیازه کشون بر می گردم سمت مرکز شهر . مقصد بعدی فلافلی آقا سیده .

تو فلافلی یه راست میرم می شینم کنار یکی از بچه های خوابگاه که در حد سلام و علیک همدیگه رو می شناسیم . خیلی وقته دلم میخواد باهاش گپ و گفتی بزنم . ظاهرا اهل سنت هست و ریش بلندی داره و لباس بلوچی می پوشه ، البته من هنوز تفاوت لباس بلوچی و افغانی رو نمی فهمم درست . اومده شهر کتاب بخره ، ازش می پرسم چی میخونی و می فهمم که ترم ۲ جامعه شناسی هست و خیلی بهش حسودیم میشه . اون زودتر از من میزنه بیرون و من مثل همیشه دوتا سمبوسه می خورم ، همه فلافل بندر رو دوست دارن و من سمبوسه ش رو . تا اینجا تنها قشنگی شب تولدم همین سمبوسه س .

میزنم از فلافلی بیرون پرسون پرسون خودمو می رسونم به یه کلیدسازی تا از رو کلید اتاق یه دونه بزنم که متاسفانه بسته س و دیگه وقتی هم نمونده به حرکت سرویس . ناچار برمیگردم و میرم سمت هتل هرمز که از اونجا با اتوبوس دانشگاه برگردم . وقتی از جلو در خوابگاه پیاده میشم ساعت ده و نیمه و حسابی خمیازه می کشم . همسر جان زنگ میزنه و مکرر تولدمو تبریک میگه ( که این تبریک تولد تا شامگاه فردا همچنان ادامه داره ) و البته نمیتونه دلخوری‌ش رو هم قایم کنه از این که نموندم پیشش ؛ میدونه که میتونستم بمونم و با این حال نموندم و میگه خیلی نامردی که نموندی ، منم پررو پررو میگم خب هدیه مو که گرفته بودم میخواستم بمونم چیکار و میگه خیلی بدجنسی . خدافظی می کنم و با خودم میگم کار خوبی نکردی اومدی . آخر شب مامان هم زنگ میزنه و تبریک میگه ، همه دور هم جمعن و گوشی رو میده بابا و بعدشم میگه که همه سلام می رسونن  تبریک میگن .

ساعت نزدیکای ۱۲س که دراز می کشم و چراغو خاموش می کنم که بخوابم ، سومین شبیه که تو اتاق تنهام ، هر کدوم از بچه ها رفتن سمتی واسه خودشون ، ترم چهار هست و همه درگیر پایان نامه هستن و منم الکی اومدم ؛ مثلا خودمو قانع کردم که یه ماه نیاز دارم تنها باشم و به خودم وقت بدم کار و بارمو مرتب کنم و بعد برگردم خونه ؛ تو همین فکرام که سوز سرما از خواب بیدارم میکنه هیشکی هم نیست بگه بابا اینجا بندره سوز سرما نباید داشته باشه که ،‌سوز سرما که مال کویره  . روز جمعه ای حقش نبود ساعت ۷ بیدار بشم ، پتو رو می پیچم دور خودم و تا ۹ و نیم باز می خوابم . اما چه فرقی میکنه نه واسه خواب برنامه ای دارم و نه واسه بیداری .  آخرای پاکت شیره و یه کمی بیشتر از یه لیوان شیر توشه و همونو با یه دونه کیک به عنوان صبحونه می خورم و سعی می کنم شکرگزار باشم و به خودم وعده میدم ناهار جبران کنم .

فاصله ی صبحانه تا ناهار هم خودمو راضی می کنم بعد مدت ها وعده و وعید فیلم میان ستاری ای از کریستوفر نولان رو ببینم ، فیلمش واقعا عالیه و دوسش دارم فقط زمانش یه کمی زیاده ؛ سه ساعت واسه یه فیلم سینمایی خیلی زیاده دیگه ولی می ارزه این فیلم . فیلم که تموم میشه شروع می کنم به سیب زمینی پوست گرفتن و … . من مثل امید اینا آشپزی که بلد نیستم ، یه قوطی ماهی رو می ریزم قاطی سیب زمینی سرخ کرده و خدا رو هم شکر می کنم . حالا بماند که وقتی میخوام در قوطی ماهی رو باز کنم متوجه میشم اشتباهی جای ماهی مرغ برداشتم ، چه اهمیتی داره اصلا مهم اینه که سیر بشم . سفره رو می چینم و نون رو از یخچال درمیارم / نصف نونا کپک زده و عباسِ خیر ندیده هم درِ بوفه رو بسته ؛ اینم از همون ناهاری که قول داده بودم کم بودن صبحانه رو تلافی کنم ،‌ اندازه ۱۰ لقمه هم نون ندارم و با همون کنار میام .

عصری رو کتاب میخونم و اصلا هم دلم نمیخواد روز تولدم از اتاق برم بیرون اما نمیتونم کسی رو که نذارم بیاد تو ؛ صدای در میاد و امید میاد تو ، واسه شام دعوتم میکنه و از اونجایی که صبحونه و ناهار اصلا اونجوری که دلم میخواسته نبوده دعوتش رو قبول میکنم . یه ساعتی طول میکشه تا شامشون آماده بشه و حتی نمیدونم اسمش هم چی هست ، فقط میدونم مرغ ، گوجه ، فلفل و بادمجون توش به کار رفته و اصلا هم حسودیم نمیشه به امید واسه آشپزیش ؛ کی حوصله داره یه ساعت سر پا جلو قابلمه واسته . حالا بماند که غذاش هم خیلی تند و تیز بود و داد احمد هم در اومد . بدیش هم اینه که همه شون نوشابه میخورن و زیاد تیز بودنش اذیتشون نمیکنه اما من که خیر سرم نوشابه رو ترک کردم و نمیتونم بخورم . دلم خیلی می کشه اما طاقت میارم و نمیخورم ، بعد شام یه ساعتی گپ می زنیم و آخرشم از امید و مقداد خدافظی می کنم میام پایین ، البته قبل اومدن امید باهام روبوسی می کنه و تولدمو دوباره تبریک میگه و میشه تنها کسی که امسال روبوسی کردم باهاش و تولدمو تبریک گفته .

ساعت یازده و نیم کلید تو قفل در می چرخه و چراغ اتاق خاموش میشه و من چشمامو می بندم تا شنبه صبح به بیست و هفتمین سال عمرم چشم باز کنم .

1+

6 پاسخ به “۲۶ ساله شدم / خودم تنهایی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *