قسمتی از روزنوشته ی چهارشنبه

شاید همون قدر که من خودم رو محق میدونم زهرا هم خودش رو محق بدونه ؛ و چه بسا بیشتر ! زندگی همین طوریه دیگه ، تو همه ی دنیا رو از دو تا چشم خودت می بینی ، و نه چشم دیگری . شاید این آدم صبور و آروم…

یک قدم بزرگ به سمت آرامش

اواخر سال ۹۵ بود که برخی مشکلات در زندگی شخصیم آرامش و تمرکزم رو ازم گرفت ، واقعیت اینه که تو هر قدر هم که آدم صبور و بردباری باشی گاهی سختی های زندگی بدجور عرصه رو بر تو تنگ میکنن و اصطلاحا کم میاری و برای من همینطور بود…

چرا نقد گریزی؟

حضور یکی از وزرای سابق در دانشگاه هرمزگان و پیدا شدن وقت خالی توی برنامه هام بهانه ای شد تا ظهر دوشنبه م رو به رغم هوای گرم این روزهای بندر صرف پیاده روی تا محل سخنرانی کنم و دو ساعتی رو به فضای سیاسی مملکت نزدیکتر بشم . هیچ…

استاندارد دوگانه

ساعت حدود ۱۲ شب هست و من روی تخت بخش تزریقات بیمارستان دراز کشیدم و چشم دوختم به سرمی که هنوز خیلی مونده تا تموم بشه ، خسته ام از حال این چند روزه و امیدوارم که هر چه زودتر حالم بهتر بشه . یه آقایی از در اتاق تزریقات…

۲۶ ساله شدم / خودم تنهایی

شاید برای اولین بار توی عمرم امسال اصلا دلم نمیخواست روز تولدم برسه ، دقیقا به همون دلایلی که همه دوست ندارن جشن تولدشون برسه بعلاوه یه دلیل دیگه ؛ این که امسال واسه اولین بار تولدم رو خونه نیستم ،‌پارسال به هر جون کندنی بود تولدمو خونه موندم و…

عینک

تازه اول دبیرستانی شده بودم ، قاعدتا باید همه ی پله های یه نردبون واسه آدم یه معنی و یه شیرینی داشته باشن اما پله هایی مثل پا گذاشتن به دوران دبیرستان وسط دوره ۱۲ ساله ی تحصیل به آدم حس خاصی میدن ، انگار که چهار تا پله یکی کرده…

تاخیرای اجباری

حوالی ۱ آذر بود که بعد دو هفته خونه موندن داشتم برمیگشتم بندر ؛ با توجه به این که دو هفته بعدش میخورد به تعطیلات چهل و هشتم و شهادت امام رضا و این قضایا که تقریبا کل هفته ی درسیش واسم تعطیل بود و خونواده اصرار زیاد داشتن که…

قصه من و لینوکس از کجا شروع شد؟

یکی از علایق همیشگیم تحصیل تو رشته مهندسی نرم افزار بود . جونمو حاضر بودم بدم ولی تو این رشته درس بخونم ، درسمم دبیرستان و پیش دانشگاهی بد نبود ، واسه خودم نقشه هایی داشتم ولی کنکور اون طور که من میخواستم پیش نرفت ،‌ جدای از این که…

کلافه و سردرگمم

یکی دو باری اینجا از وضعیت روحی این چند وقت اخیرم نوشتم ، اومدم دوباره شروع کنم منصرف شدم . احساس می کنم حق ندارم مدام بنویسم کلافه ام ، سردرگمم ، افسرده ام یا همچین صحبتایی ، شمای خواننده تو زندگی من نیستی و احتمالا هر بار که ببینی…

مرگ

مرگ چیه اصن؟ بابا خسته شدم بس که اینور و اونور خوندم که مرگ اینجوریه و اونجوریه و ترس نداره و کمال و … نمیدونم اصلا ، من با همه ی شما خیلی فرق دارم . من از مرگ میترسم و از گفتنش هم خجالت نمیکشم . من نمیتونم باور…